-
نازنین نادیا
دوشنبه 25 بهمنماه سال 1389 10:46
به خاطر روی زیبای تو بود که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود که دست هیچ کس را در هم نفشردم به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم به خاطر دل پاک تو بود که پاکی باران را درک نکردم به خاطر عشق بی ریای تو بود که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم به خاطر صدای دلنشین تو بود...
-
نازنین نادیا
دوشنبه 25 بهمنماه سال 1389 10:44
شب که می رسد به خودم وعده می دهم که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت صبح که فرا می رسد و نمی توانم بگویم رسیدن شب را بهانه میکنم و باز شب می رسد و صبحی دیگر و من هیچ وقت نمی توانم حقیقت را به تو بگویم بگذار میان شب و روز باقی بماند که چه قدر دوست دارم......
-
نازنین نادیا
دوشنبه 25 بهمنماه سال 1389 10:40
این شعر رو نازنین نادیای عزیز برای وب سایت ساحل فرستاده و منم با اجازتون اینجا می نویسم رهایم مکن می دانم از کثرت گناهان عرق شرم از پیشانیم جاری می شود اما به من گفته اند تو خیلی مهربانی خدایا،در این تنهایی و در اوج نیاز بگذار برای تو بمانم و نیازم را برای تو بخوانم جز راهی که تو نشانم دادی صراط مستقیمی نمی یابم من...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 بهمنماه سال 1389 09:48
سلام بچه ها من دوباره برای ورود به میهن مشکل دارم مشکلم حل بشه میام و می بینمتون نشد ۱۵ اسفند بلیط دارم برای یه سفر ۱۵ روزه بعدشم یه سفر ۱۴ روزه به یه شهر دیگه دیدار ما میفته برای بعد این سفرها ولی دوست دارم بیام و ببینمتون من فکر میکنم این دفعه زیاد طول نکشه میام و می بینمتون دوستون دارم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 بهمنماه سال 1389 09:42
-
عشق مادر
یکشنبه 24 بهمنماه سال 1389 15:01
-
دوست دارم به 100زبان زنده دنیا
یکشنبه 24 بهمنماه سال 1389 09:47
English - I love you Afrikaans - Ek het jou lief Albanian - Te dua Arabic - Ana behibak (to male) Arabic - Ana behibek (to female) English - I love you Afrikaans - Ek het jou lief Albanian - Te dua Arabic - Ana behibak (to male) Arabic - Ana behibek (to female) Armenian - Yes kez sirumen Bambara - M'bi fe Bangla -...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 بهمنماه سال 1389 09:41
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 بهمنماه سال 1389 09:33
سلام نازنین نادیای عزیز وب سایت ساحل متعلق به ساحل میهن نیست فقط خواستم بدونی گلم
-
آب پاکی
شنبه 23 بهمنماه سال 1389 22:39
در قطار مرد جوانی از همسفرسالمندش پرسید :ساعت چند است ؟ -از نگهبان بپرس - می بخشید من قصد ناراحت کردن شمارا نداشتم و... -ببین جوان ...اگر مودبانه جواب بدهم،سرصحبت را باز میکنی ،از من می پرس به کدام شهر می روم وخانه ام کجاست وچکاره ام ...وقتی بگویم چکاره ام...خواهی گفت که هرگز محل زندگی مرا ندیده ای ومن از روی ادب تو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 بهمنماه سال 1389 15:27
سلام بچه ها من معذرت میخوام که شما رو نگران کردم به این دلایل نتونستم شما رو با خبر کنم و نبودم 1 ) نتم قطع بود 2 ) وصلم که شد نتونستم توی وبلاگم واردبشم 3 ) 3 روزی رفته بودم خارج شهر بازم معذرت میخوام
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 بهمنماه سال 1389 18:19
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 بهمنماه سال 1389 15:58
-
عشق
دوشنبه 18 بهمنماه سال 1389 15:44
عشق گل سرخ است ، دلش در سپیده دمان گشوده می شود ، دو شیزگان، با نگاه خود ، زیبایی اش را می نوشد و آن را به سینه می زنند . عشق ، آشیانه ی گرم خوشبختی است ، سرچشمه ی شادمانی و مهد آرامش و صفاست . عشق ، لبخندی است ملیح بر لبان زیبایی . وقتی کسی عاشق می شود ، همه ی رنج هایش را از یاد می برد . زندگی عاشق ، بستر رویاهای...
-
زمستان
دوشنبه 18 بهمنماه سال 1389 13:33
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است . وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است. نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاینست ، پس...
-
خانه ام ابری است
دوشنبه 18 بهمنماه سال 1389 13:25
خانه ام ابری است یکسره روی زمین ابری است با آن از فراز گردنه خرد و خراب و مست باد می پیچد. یکسره دنیا خراب از اوت و حواس من آی نی زن ، که تو را آوای نی برده است دور از ره،کجایی؟ خانه ام ابری است اما ابر بارانش گرفته است در خیال روز های روشنم کز دست رفتندم من به روی آفتاب می برم در ساحت دریا نظاره. و همه دنیا خراب و...
-
این چیست ؟
یکشنبه 17 بهمنماه سال 1389 15:23
روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقرهای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟ پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم . در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند...
-
داستان مرد خوشبخت
یکشنبه 17 بهمنماه سال 1389 15:21
پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهیام را به کسی میدهم که بتواند مرا معالجه کند". تمام آدمهای دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم میتوانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را...
-
زهر و عسل
یکشنبه 17 بهمنماه سال 1389 15:20
مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و ... استادش رفت.شاگردهم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان...
-
پسرک جوان
یکشنبه 17 بهمنماه سال 1389 09:41
در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد . به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله ای که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 بهمنماه سال 1389 21:50
فردا به خواسته یکی از برادرانم داداش رامین ۱۲ میخوام یه روز شاد رو شروع کنم و اصلاْ از غم حرف نزنم اگه حرفی از غم زدم بهم بگین
-
کاش
جمعه 15 بهمنماه سال 1389 18:43
کاش میتونستم بر گردم به گذشته و مسیر زندگیم رو تغییر بدم کاش و کاش و ای کاش ولی با کاش نمیشه زندگی کرد کاش الان مشهد بودم و دوباره مثل امروز مسیر زیادی مثل سالهای گذشته رو پیاده میرفتم سمت حرم آقا علی بن موسی الرضا کاش چهار شنبه مثل چهارشنبه آخر صفر هر سال خونه مادر بزرگم کنار نظری پزی بودم کاش الان اینجا نبودم کاش...
-
حس
جمعه 15 بهمنماه سال 1389 18:22
امروز حس عجیبی داشتم خیلی عجیب تا به حال همچین حسی رو تجربه نکرده بودم نمیدونم چه اتفاقی افتاد یا قراره بیفته به نظرم حس قشنگی بود خیلی دوست دارم بدونم این حس چیه و قراره بهم چی بگه
-
نازنین نادیا
پنجشنبه 14 بهمنماه سال 1389 20:46
این شعررو نازنین نادیای عزیز برام فرستاده دوست دارم گلم دلم جواب بلی می دهد صدای ترا صدا بزن که بجان می خرم بلای ترا به زلف گوکه ازل تا ابد کشاکش تست نه ابتدای تو دیدم نه انتهای ترا تو از دریچه دل می روی و می آیی ولی نمی شنود کس صدای پای ترا خوشا طلاق تن و دلکشا تلاقی روح که داده با دل من وعده لقای ترا هوای سیر گل و...
-
پرستوی گلم
پنجشنبه 14 بهمنماه سال 1389 20:09
سلام ابجی گلم دلم برات یه ذره شده پرستو جان عزیزم دوست دارم خیلی خیلی زیاد
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 بهمنماه سال 1389 18:47
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 بهمنماه سال 1389 17:52
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 بهمنماه سال 1389 09:22
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 بهمنماه سال 1389 09:15
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 بهمنماه سال 1389 19:35
امشب دلم میخواست حرف بزنم اومدم اینجا که بنویسم اما یارای نوشتن اون کلمات رو نداشتم مادرم میگفت تا بزرگی راهیست تا رسی بر سر بازار نیاز ... کاش اینجا بود تا خودش می دید که چقدر زود نیازمند و تنها شدم در جوانی غصه خوردم هیچکس یادم نکرد در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم نمود که هزار بار آرزوی...